

نمی دونم چه دردی داری ای دل که هر شب تا سحر بیداری ای دل !
گلت را شاید از غم ها سرشتند که از خود هم تو در آزاری ای دل !
نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت
که جانم در جوانی سوخــت ای جانم به قربانت
تحمــل گفتــی و من هم که کـردم سال ها اما
چه قدر آخــر تحــمـل بلکه یادت رفتــــه پیمانت
|+|
نوشته شده توسط مهدی محمدی در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 و ساعت 1:46

