بجز غم خوردن عشقت غمی دیگر نمی دانم
که شادی درهمه عالم ، ازاین خوشترنمی دانم
ز بس که اندر ره عشق تو از پای آمدم تا سر
چنان بی پا و سر گشتم، که پای از سر نمی دانم
به هر راهی که دانستم فرو رفتم به بوی تو
کنون عاجز فرو ماندم ، رهی دیگر نمی دانم
دلی کو بود همدردم ، چنان گم گشت در دلبر
که بسیاری نظر کردم ، دل از دلبر نمی دارم

|+|
نوشته شده توسط مهدی محمدی در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 2:0

