*غم روزگار گو رو، پي کار خود که ما را --- غم يار بيخيال غم روزگار دارد
دل چون تنور خواهد سخنان پخته ليکن --- نه همه تنور، سوز دل شهريار دارد*
*آتشي زد شب هجرم به دل و جان که مپرس --- آنچنان سوختم از آتش هجران که مپرس
گلهئي کردم و از يک گله بيگانه شدي --- آشنايا گله دارم ز تو چندان که مپرس*
*جز در صفاي اشک دلم وا نميشود --- باران به دامن است هواي گرفته را
يارب چها به سينهي اين خاکدان در است --- کس نيست واقف اينهمه راز نهفته را*
*از غم جدا مشو که غنا ميدهد به دل --- اما چه غم غمي که خدا ميدهد به دل
تا عهد دوست خواست فراموش دل شدن --- غم ميرسد به وقت و، وفا ميدهد به دل*
*فلک هميشه به کام يکي نميگردد --- که آسياي طبيعت به نوبتست اي دوست
بيا که پرده پاييز خاطراتانگيز --- گشودهاند و عجب لوح عبرتست اي دوست*
*امروز ما بيچارگان اميد فردائيش نيست --- اين داني و با ما هنوز امروز و فردا ميکني
اي غم بگو از دست تو آخر کجا بايد شدن --- در گوشهي ميخانه هم ما را تو پيدا ميکني*
*براي گفتن با دوست شکوهها به دلم بود --- ولي دريغ که در روزگار دوست نديدم
وگر نگاه اميدي بسوي هيچکسم نيست --- چرا که تير ندامت بدوخت چشم اميدم
رفيق اگر تو رسيدي سلام ما برساني --- که من به اهل وفا و مروتي نرسيدم*

