الهي! کمال الهي تو راست جمال جهان، پادشاهي تو راست
جمال تو از وسع بينش، برون کمال از حد آفرينش، برون
بلندي و پستي نخوانم تو را مقيد به اينها ندانم تو را…
نه تنها بلندي و پستي تويي، که هستيده و هست و هستي تويي
چو بيروني از عقل و وهم و قياس، تو را چون شناسم من ناشناس؟
نگويم ، که نامت هزار و يکي است که با آن هزاران هزار اندکي است
تويي کز تو کس را نباشد گزير در افتادگيها تويي دستگير
ندارم ز کس ، دستگيري هوس ز دست تو ميآيد اين کار و بس!
به ما اختياري که دادي به کار ندادي در آن اختيار، اختيار!
سزد گر ز حيرت برآريم دم چو مختار باشيم و مجبور هم
يکي جوي جامي! دو جويي مکن! به ميدان وحدت دوگويي مکن!
يکي اصل جمعيت و زندگيست دويي تخم مرگ و پراکندگيست

