نه کسی می رسد به فریادم نه می کند شادم
کنون ، شمعی گریان و لرزانم
در این بیابان ماندم سرگردان فتادم از پا بی سامان.
چو تو دادی بر بادم
همه بردم از یادم
به شرار غمم تو نشاندی به جهان جنون تو کشاندی
چو از دیار آشنایی ،راندی
دگر مرا به بر نخواندی
منم اکنون در این صحرا من و این شام جان فرسا
کنون یک دل ، دل و صد غوغا
به جز صدای قلب من ، که می تپد به یاد دلبر
به گوش من نمی رسد در این میان صدای دیگر
دلا، مرو چنین از دست ، که روزن امیدی هست.....






نظر یادتون نره - ممنون
