این شعر یکی از شعرایی است که دوستم آقا بهزاد(فرزاد) سروده
که در آن می توان افسانه را برابر( = ) انگیزه ی او برای سرودن این شعر دانست.
جوانی ام در پی افسانه گذشت
ولی حیف و صد افسوس !
زندگی ام ، جوانی ام ، شادابی ام ، همه افسانه بُدند
در عجبم ، خدایا چه کنم ؟
با صدای ناز تو با خودم ،
می راندم آواز ، می کردم پرواز ، می کردم ناز ، که دگر نیست شدند .
افسانه ام از دست پرید و من نالان
با ندانستن ندانستم چه باید بکنم
در حقیقت من پر پرواز نداشتم
جز رخ زیبا ، دو چشمانش مرا آزار می داد
در نگاهش موج می زد هستی و عشق و علاقه

دو چشمانش ربود از قلب من ، هستی و مستی
تا به تیر چشمکش من سرد و بی پیکر شدم .
چشم من صبر نگاهش را نمی داشت
پس چرا من کور نابینا نبودم ؟ می بودم ای کاش.....!
راز عشقم را نگفتم جز به کس
یا الهی ای خدایم تو به فریادم برس
صفا را میل بودن چون خس است در این جهانی
تا شود پیر وبماند عشقش ز اسرار نهانی..........!

آنچنان کرد تمنای تو ، دیوانه مرا
که دگر کس نشود همدم و همخانه مرا
من نه آنم که دهم دین و دل از دست ، ولی
امشب از ره برد آن غمزه ی ترکانه مرا
یک نفس در غم هجر تو نبودم خاموش
گر چه سودی ندهد ناله ی مستانه مرا
با تشکر و سپاس فراوان از آقا بهزاد
امیدوارم که بازم بتونم از مطالب شما استفاده کنم

نوشته شده توسط مهدی محمدی در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 و ساعت 1:25