*
صایب تبریزی *سبک مغزی کز اسباب جهان بر خویش می بالد
چو حمالی است کز بار گران بر خویش می بالد
* * *
درون خانه ی خود هر گدا شهنشاهی است
قدم برون منه از حد خویش و سلطان باش
* * *
به صبر مشکل عالم تمام بگشاید
که این کلید بر هر قفل راست آید
* * *
فکر شنبه تلخ دارد جمعه ی اطفال را
عشرت امروز بی اندیشه ی فردا خوش است
* * *
خنده رسوا می نماید پسته ی بی مغز را
چو نداری مایه از لاف سخن خاموش باش
* * *
دوردستان را به احسان یادکردن همت است
ورنه هر نخلی به پای خود ثمر می افکند
* * *
در مقام حرف بر لب مهر خاموشی زدن
تیغ را زیر سپر در جنگ پنهان کردن است
* * *
بهار عمر ملاقات دوستداران است
چه حظ برد خضر از عمر جاودان تنها
!
![]()
*
سعدی – عشق دوست *ای پیک پی خجسته که داری نشان دوست
با ما مگو بجزسخن دلنشان دوست
حال از زبان دوست شنیدن چه خوش بود
یا از دهان آنکه شنید از دهان دوست
ای یار آشنا علم کاروان کجاست
تا سر نهیم بر قدم ساربان دوست
گر زر فدای دوست کنند اهل روزگار
ما سر فدای پای رسالت رسان دوست
دردا وحسرتا که عنانم ز دست رفت
دستم نمی رسد که بگیرم عنان دوست
رنجور عشق دوست چنانم که هر که دید
رحمت کند ، مگر دل نامهربان دوست
گر دوست بنده را بکشد یا بپرورد
تسلیم ازآن بنده ، فرمان ازآن دوست
گر آستین دوست بیفتد به دست من
چندانکه زنده ام سر من و آستین دوست
بی حسرت از جهان نرود هیچ کس به در
الا شهید عشق ، به تیر از کمان دوست
بعد از تو هیچ در دل سعدی گذر نکرد
وان کیست در جهان که بگیرد مکان دوست

تقدیم به دوست بی همتایم ( مهدی )

