تبليغاتX
هنرستان ، هنرمندان
توصیف عشق از زبان مولانا و .......... 

 

سخن عشق نه آن است که آید به زبان

 

ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت وشنفت

       حافظ    (( حدیث ))

 

گوش کن پند ای پسر وز بهر دنیا غم مخور

 

گفتمت چون در حدیثی گر توانی داشت هوش

 

در حریم عشق نتوان زد دم از گفت وشنید

 

زانکه آنجا جمله اعضا چشم باید بود وگوش

 

بر بساط نکته دانان خود فروشی شرط نیست

 

یا سخن دانسته گوی ای مرد عاقل یا خموش

 

 

   ((قیصر امین پور))

 

آنکه دستور زبان عشق را

 

بی گزاره در نهاده ما نهاد

 

خوب می دانست تیغ تیز را

 

درکف مستی نمی بایست داد .
 
 

((  حافظ ))      خدایا 

 

به رحمت سر زلف تو واثقم ورنه

 

کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن.

 

مرا تو بر سر آتش نشانده ای عجب آنک

 

منم در آتش واز حال من تو در تابی

 

من از عشق تو سیر نگردم که صاحب استسقا

 

نه ممکنست که هرگز رسد به سیرابی

 

در آخر من (( ما )) باید در دنیای امروزی بگیم که : خدایا

 

تویی دریا منم ماهی ، چنان دارم که می خواهی

 

بکن رحمت بکن شاهی که از تو مانده ام تنها
 
 

سعدی.........

 

به خدا و به سراپای تو کز دوستیت

 

خبر از دشمن و اندیشه ز دشنامم نیست

 

دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنی

 

به دو چشم تو که چشم از تو به انعامم نیست

 

سعدیا نامتناسب حیوانی باشد

 

هر که گوید که ، دلم هست و دلدارم نیست ؟؟
 
 

         ای بی وفا

 

تو عهد و وفای خود شکستی

 

وز جانب ما هنوز محکم

 

بی ما تو به سر بری همه عمر

 

من بی تو گمان مبر که یکدم ...

 

بنشینم و صبر پیش گیرم

 

دنباله کارخویش گیرم .
 
 

مولانا (( توصیف عشق ))

 علت عشق از علتها جداست

 عشق اصطرلاب اسرار خداست

 

 هرچ گویم عشق را شرح وبیان

 

 چون بعشق آیم خجل باشم از آن

 

 گرچه تفسیر زبان روشن گر است

 

 لیک عشق بی زبان روشن ترست

 

چون قلم اندر نوشتن می شتافت

 

چون بعشق آمد قلم بر خود شکافت

 

  این ندارد آخر از آغاز گو

 

رو تمام این حکایت باز گو !

  

 

   «    چند بیت کوتاه  »

       

هر که بی باکی کند در راه دوست

 

ره زن مردان شد ونامرد اوست .

 

 

   اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت

 

باقی همه بیحاصلی و بیخبری بود .

 

 

 با خیال تو بسر بردن اگر هست گناه ،

 

 با خبر باش که من غرق گناهم هر شب .

 

 

 بسوخت مجنون در عشق صورت لیلی

 

عجب که لیلی را دل نسوخت بر مجنون ؟؟؟

 

 

 نانی به دو روز خور، مکش منت خلق

 

خون دل خود خوری ، به از خوان کسان

 

 

  حافظ ((  درد بی درمان دوست ))

 

میل من سوی وصال وقصد او سوی فراق

 

ترک کام خود گرفتم ، تا برآید کام دوست

 

حافظ اندر درد او می سوز وبی درمان بساز

 

زانکه درمانی ندارد درد بی آرام دوست.

 

                                

                   لطفأ  پستهای قبلی رو هم ببینید و نظر بدهید  

 

|+|
نوشته شده توسط مهدی محمدی در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 و ساعت 16:44

 **مطالب اخیر هنرستان ،هنرمندان** 
اس ام اس.......
نمی دونم چه دردی داری ای دل.....
يارب چها به سينه‌ي اين خاکدان در است.......
.کس نزدست ازین کمان تیر مراد بر هدف.
....شاید آن روز که سهراب نوشت.....
.....سعدی.....
زبس در شهر تنهایی برفتم کو به کو خسته......
چون سیل به دریای تو آرام گرفتم......
خوشنويسي (نستعليق و شكسته نستعليق) .............
روز و شب با یاد تو دارم صفایی......
آفتابي بود اين عمر، ولي بر لب بام....
فکر بهبود خود ای دل ، بکن از جای دگر........
.....×مادر×....
گذشت کار من و يار، شهريارا.......
مـا را امـیـــــد جـز کـرم کـردگـار نیـست...........
خـداوندا بســی زارم از این دل.............
هـر وقت خوش که دسـت دهد مغتـنم شمار.........
دلی کو بود همدردم ، چنان گم گشت در دلبر.......
براي گفتن با دوست شکوه‌ها به دلم بود .........( استاد شهریار )
......جامی......