سخن عشق نه آن است که آید به زبان

|
حافظ (( حدیث )) |
گوش کن پند ای پسر وز بهر دنیا غم مخور
گفتمت چون در حدیثی گر توانی داشت هوش
در حریم عشق نتوان زد دم از گفت وشنید
زانکه آنجا جمله اعضا چشم باید بود وگوش
بر بساط نکته دانان خود فروشی شرط نیست
یا سخن دانسته گوی ای مرد عاقل یا خموش
|
((قیصر امین پور)) |
آنکه دستور زبان عشق را
بی گزاره در نهاده ما نهاد
خوب می دانست تیغ تیز را
|
(( حافظ )) خدایا |
به رحمت سر زلف تو واثقم ورنه
کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن.
مرا تو بر سر آتش نشانده ای عجب آنک
منم در آتش واز حال من تو در تابی
من از عشق تو سیر نگردم که صاحب استسقا
نه ممکنست که هرگز رسد به سیرابی
در آخر من (( ما )) باید در دنیای امروزی بگیم که : خدایا
تویی دریا منم ماهی ، چنان دارم که می خواهی
|
سعدی......... |
به خدا و به سراپای تو کز دوستیت
خبر از دشمن و اندیشه ز دشنامم نیست
دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنی
به دو چشم تو که چشم از تو به انعامم نیست
سعدیا نامتناسب حیوانی باشد
|
ای بی وفا |
تو عهد و وفای خود شکستی
وز جانب ما هنوز محکم
بی ما تو به سر بری همه عمر
من بی تو گمان مبر که یکدم ...
بنشینم و صبر پیش گیرم

|
مولانا (( توصیف عشق )) |
علت عشق از علتها جداست
عشق اصطرلاب اسرار خداست
هرچ گویم عشق را شرح وبیان
چون بعشق آیم خجل باشم از آن
گرچه تفسیر زبان روشن گر است
لیک عشق بی زبان روشن ترست
چون قلم اندر نوشتن می شتافت
چون بعشق آمد قلم بر خود شکافت
این ندارد آخر از آغاز گو
|
« چند بیت کوتاه » |
هر که بی باکی کند در راه دوست
ره زن مردان شد ونامرد اوست .
باقی همه بیحاصلی و بیخبری بود .
با خبر باش که من غرق گناهم هر شب .
عجب که لیلی را دل نسوخت بر مجنون ؟؟؟
خون دل خود خوری ، به از خوان کسان
|
حافظ (( درد بی درمان دوست )) |
میل من سوی وصال وقصد او سوی فراق
ترک کام خود گرفتم ، تا برآید کام دوست
حافظ اندر درد او می سوز وبی درمان بساز
زانکه درمانی ندارد درد بی آرام دوست.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
لطفأ پستهای قبلی رو هم ببینید و نظر بدهید

