تبليغاتX
به هنرستان , هنرمندان , خوش آمدید
چندتا شعر که خودم ، خیلی دوست دارم  
 

    آزاده وساده

 

خوش آنکه در این زمانه آزاده بزیست

 

خرسند به هر چش که خدا داده بزیست

 

وین یک دم عمر را غنیمت بشمرد

 

آزاده و با ساده و با باده بزیست .

 

 

          غم

 

تا کی غم آن خورم که دارم یا نه

 

وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه

 

پر کن قدح باده که معلوم نیست

 

کاین دم که فرو برم ، برآرم یا نه .

 

 

 

         خوشدلی

 

من می نه ز بهر تنگدستی نخورم

 

یا از غم رسوایی و مستی نخورم

 

من می زبرای خوشدلی میخورم

 

اکنون که تو بر دلم نشستی نخورم .

 

 

 

         دین

 

از منزل کفر تا به دین یکنفس است

 

وز عالم شک تا به یقین یکنفس است

 

این یک نفس عزیز را خوش میدارد

 

کز حاصل عمر ما همین یک نفس است  .

 

                                     ای ول بابا نظر یادت نره

 

 

|+|
نوشته شده توسط مهدی محمدی در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 1:31
حافظ و خیام  
 

دوست (( خیام ))

 

آن به که در این زمانه کم گیری دوست

 

با اهل زمانه صحبت از دور نکوست

 

آنکس که ترا به جملگی تکیه بدوست

 

چون چشم خرد باز کنی دشمنت اوست . ((خیام))

 

 

 

 

        یاران را چه شد (( حافظ ))

 

یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد

 

دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

 

آن حیوان تیره گون شد خضر پی کجاست

 

خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد

 

کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی

 

حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد

 

لعلی از کان مروت بر نمیاید سالهاست

 

تابش خورشید وسعی باد وباران را چه شد

 

شهر یاران بود وخاک مهربانان این دیار

 

مهربانی کی سرآمد شهریاران را چه شد

 

گوی توفیق وکرامت در میان  افکنده اند

 

کس به میدان در نمی آید سوارن را چه شد

 

صد هزاران گل شکفت وبانگ مرغی برنخاست

 

عندلیبان را چه پیش آمد هزاران راچه شد

 

زهره سازی خوش نمی سازد مگر عودش بسوخت

 

کس ندارد ذوق مستی می گساران را چه شد

 

حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش

 

از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد

 

         

 

                      روزگار (( خیام ))

 

یک روز زبند عالم آزاد نیم......یک دم زدن از وجود خود شاد نیم

 

شاگردی روزگار کردم بسیار......در کار جهان هنوز استاد نیم

 

                           

     نظر شما چیه؟  

    

 

|+|
نوشته شده توسط مهدی محمدی در شنبه بیست و یکم مهر 1386 و ساعت 1:25
شعرهایی با حال 
 

دوست

 

 

من درد تو را ز دست آسان ندهم

 

دل برنکنم ز دوست تا جان ندهم

 

از دوست به يادگار دردی دارم

 

کان درد به صد هزار درمان ندهم

 

 

«مولوی»

 

 

 

فراق و وصال

 

 

لذتی که در فراق هست

 

در وصال نیست

 

چرا که در فراق

 

شوق وصال هست

 

و در وصال...

 

بیم فراق!

 

 

 

ماه من

 

 

هر شب به ماه ، دیده تو را یاد می کنم

 

با مه فسانه گفته و فریاد می کنم

 

شاید تو هم به ماه ، ماه من کنی نگاه

 

با این خیال، خاطر خود شاد می کنم !

                                                             

                                                                 «شهریار» 

  

 

عکسی از الگولی تبریز

 

 

 مقبره الشعراء تبریز

 

 

     یه چیز : فقط  نظر بده !!!   

 

|+|
نوشته شده توسط مهدی محمدی در جمعه بیستم مهر 1386 و ساعت 0:58
چند بیت از شاعران  
 

چند بیت از شاعران که می خوام

 

خودتون با عشق ربطشون دهید؟؟؟؟

 

 

اگر در كاسه چشمم نشينی

بجز از خوبی ليلی نبينی

         

                     *****

 

همچو نی زهری و ترياقی كه ديد ؟

همچو نی دمساز و مشتاقی كه ديد ؟

هر كه را جامه ز عشقی چاك شد

او ز حرص و عيب كلی پاك شد

شاد باش ای عشق خوش سودای ما

ای طبيب جمله علتهای ما

 

                     *****

 

گر در سرت هوای وصال است حافظا

بايد كه خاك درگه اهل هنر شوی

 

                     *****

 

من به سرچشمه خورشيد نه خود بردم راه

ذره‏ای بودم و عشق تو مرا بالا برد

 

 

                     *****

 

اين نفس جان دامنم برتافته است

بوی پيراهان يوسف يافته است

كز برای حق صحبت سالها

باز گو رمزی از آن خوش حالها

تا زمين و آسمان خندان شود

عقل و روح و ديده صد چندان شود

گفتم ای دور اوفتاده از حبيب

همچو بيماری كه دور است از طبيب

من چه گويم يك رگم هشيار نيست

شرح آن ياری كه او را يار نيست

 

شرح اين هجران و اين خون جگر

اين زمان بگذار تا وقت دگر

فتنه و آشوب و خونريزی مجو

بيش از اين از شمس تبريزی مگو

 

 

ودر آخر: یک بیت است که می گه...........

 

الهی ! سينه‏ای ده آتش افروز

در آن سينه دلی و ان دل همه سوز

 

 

  نظر یادتون نره                   

|+|
نوشته شده توسط مهدی محمدی در شنبه چهاردهم مهر 1386 و ساعت 20:53
عشق ؟؟؟؟ 
 

*  سازنده يا خراب كننده  *

علاقه به شخص يا شی‏ء وقتی كه به اوج شدت برسد ، به طوری كه وجود انسان‏
را مسخر كند و حاكم مطلق وجود او گرد عشق ناميده می‏شود . عشق ، اوج علاقه‏
و احساسات است .
ولی نبايد پنداشت كه آنچه به اين نام خوانده می‏شود يك نوع است . دو
نوع كاملا مختلف است . آنچه از آثار نيك گفته شد مربوط به يك نوع آن‏
است و اما نوع ديگر آن كاملا آثار مخرب و مخالف دارد .
احساسات انسان انواع و مراتب دارد . برخی از آنها از مقوله شهوت و
مخصوصا شهوت جنسی است و از وجوه مشترك انسان و ساير حيوانات است .
با اين تفاوت كه در انسان به علت خاصی كه مجال و توضيحش نيست اوج و
غليان زائد الوصفی می‏گيرد و بدين جهت نام عشق به آن می‏دهند و در حيوان‏
هرگز به اين صورت در نمی‏آيد ، ولی به هر حال از لحاظ حقيقت و ماهيت ،
جز طغيان و فوران و طوفان شهوت چيزی نيست . از مبادی جنسی سرچشمه می‏گيرد

 و به همانجا
خاتمه می‏يابد .افزايش و كاهشش بستگی زيادی دارد به فعاليتهای‏
فيزيولوژيكی دستگاه تناسلی و قهرا به سنين جوانی . با پا گذاشتن به سن از
يك طرف ، و اشباع و افراز از طرف ديگر كاهش می‏يابد و منتفی می‏گردد .
جوانی كه از ديدن روئی زيبا و موئی مجعد به خود می‏لرزد و از لمس دستی‏
ظريف به خود می‏پيچد ، بايد بداند جز جريان مادی حيوانی در كار نيست .
اينگونه عشقها به سرعت می‏آيد و به سرعت می‏رود ، قابل اعتماد و توصيه‏
نيست ، خطرناك است ، فضيلت كش است . تنها با كمك عفاف و تقوا و
تسليم نشدن در برابر آن است كه آدمی سود می‏برد . يعنی خود اين نيرو
انسان را به سوی هيچ فضيلتی سوق نمی‏دهد اما اگر در وجود آدمی رخنه كرد و
در برابر نيروی عفاف و تقوا قرار گرفت و روح ، فشار آنرا تحمل كرد ولی‏
تسليم نشد ، به روح قوت و كمال می‏بخشد .
انسان نوعی ديگر احساسات دارد كه از لحاظ حقيقت و ماهيت با شهوت‏
مغاير است . بهتر است نام آنرا عاطفه و يا به تعبير قرآن " مودت " و
"
رحمت " بگذاريم .
انسان آنگاه كه تحت تأثير شهوات خويش است ، از خود بيرون نرفته‏
است ، شخص يا شی‏ء مورد علاقه را برای خودش می‏خواهد و به شدت می‏خواهد .
اگر درباره معشوق و محبوب می‏انديشد بدين صورت است كه چگونه از وصال او
بهره مند شود و حداكثر تمتع را ببرد . بديهی است كه چنين حالتی نمی‏تواند مكمل و مربی‏
روح انسان باشد و روح او را تهذيب نمايد .
اما انسان گاهی تحت تأثير عواطف عالی انسانی خويش قرار می‏گيرد ،
محبوب و معشوق در نظرش احترام و عظمت پيدا می‏كند ، سعادت او را
می‏خواهد ، آماده است خود را فدای خواسته‏های او بكند . اينگونه عواطف ،
صفات و صميميت و لطف و رقت و از خود گذشتگی به وجود می‏آورد برخلاف‏
نوع اول كه از آن خشونت و سبعيت و جنايت بر می‏خيزد . مهر و علاقه مادر
به فرزند از اين مقوله است . ارادت و محبت به پاكان و مردان خدا ، و
همچنين وطن دوستيها و مسلك دوستيها از اين مقوله است .
اين نوع از احساسات است كه اگر به اوج و كمال برسد همه آثار نيكی كه‏
قبلا شرح داديم بر آن مترتب است و هم اين نوع است كه به روح شكوه و
شخصيت و عظمت می‏دهد بر خلاف نوع اول كه زبون كننده است . و هم اين نوع‏
از عشق است كه پايدار است و با وصال تيزتر و تندتر می‏شود بر خلاف نوع‏
اول كه ناپايدار است و وصال مدفن آن به شمار می‏آيد .
در قرآن كريم رابطه ميان زوجين را با كلمه " مودت " و " رحمت "
تعبير می‏كند ( 1 ) و اين نكته بسيار عالی است . اشاره به جنبه انسانی و
فوق حيوانی زندگی زناشوئی است . اشاره به اينست كه

پاورقی :
1 -
و من آياته ان خلق لكم من أنفسكم ازواجا لتسكنوا اليها و جعل‏
بينكم مودش و رحمة ». ( سوره روم ، آيه 21 ) .

عامل شهوت تنها رابطه طبيعی زندگی زناشوئی نيست . رابط اصلی صفا و
صميميت و اتحاد دو روح است و به عبارت ديگر آنچه زوجين را به يكديگر
پيوند يگانگی می‏دهد مهر و مودت و صفا و صميميت است نه شهوت كه در
حيوانات هم هست .
مولوی با بيان لطيف خويش ، ميان شهوت و مودت تفكيك می‏كند ، آنرا
حيوانی و اين را انسانی می‏خواند . می‏گويد :

خشم و شهوت وصف حيوانی بود

مهر و رقت وصف انسانی بود

اين چنين خاصيتی در آدمی است مهر ، حيوان را كم است ، آن از كمی‏
است
فيلسوفان مادی نيز نتوانسته‏اند اين حالت معنوی را كه از جهاتی جنبه‏
غيرمادی دارد و با مادی بودن انسان و مافوق انسان سازگار نيست ، در بشر
انكار كنند .
برتراند راسل در كتاب زناشوئی و اخلاق می‏گويد :
"
كاری كه منظور از آن فقط در آمد باشد نتايج مفيدی به بار نخواهد
آورد . برای چنين نتيجه‏ای بايد كاری پيشه كرد كه در آن ايمان به يك فرد
، به يك مرام يا يك غايت نهفته باشد . عشق نيز اگر منظور از آن وصال‏
محبوب باشد كمالی در شخصيت ما به وجود نخواهد آورد و كاملا شبيه كاری‏