















اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به يكديگر نامحدود می شود.
***
هميشه هر چيزي را كه دوست داري به دست نمی آوريم پس بياييد آنچه را كه به دست می آوريم دوست بداريم.
***
وقتي از كسي كينهاي به دل ميگيري در واقع دشمن را به قلب خود راه داده و براي او جايي تعيين كردهاي.
سعي كن خانه دلت را تنها از دوستان پركني و هرگز گوشهاي از آن را در اختيار دشمنان نگذاري.
***
هيچ وقت رازت رو به كسي نگو. وقتي خودت نميتوني حفظش كني چطور انتظار داري كسي ديگهاي برات راز نگهدارد
***
دنيا را بد ساخته اند ...
كسي را كه دوست داري ، تو را دوست نمي دارد ...
كسي كه تورا دوست دارد ، تو دوستش نمي داري ...
اما كسي كه تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد ...
به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند ...
و اين رنج است ...
(دكتر علي شريعتي)
***
.نازم به ناز آن كس كه ننازد به ناز خويش ، ما را به ناز فروشان نياز نيست تا خدا بنده نواز است به بنده چه نياز است
***
.فرشتگان روزي از خدا پرسیدند : بار خدایا تو که بشر را اینقدر دوست داري غم را چرا آفریدي؟ خداوند گفت:غم را بخاطر خودم آفریدم چون این مخلوق من که خوب می شناسمش تا غمگین نباشد به یاد خالق نمی افتد

+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 0:57  توسط مهدی محمدی
|


نمی دونم چه دردی داری ای دل که هر شب تا سحر بیداری ای دل !
گلت را شاید از غم ها سرشتند که از خود هم تو در آزاری ای دل !
نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت
که جانم در جوانی سوخــت ای جانم به قربانت
تحمــل گفتــی و من هم که کـردم سال ها اما
چه قدر آخــر تحــمـل بلکه یادت رفتــــه پیمانت

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 1:46  توسط مهدی محمدی
|
بيداد رفت لالهي بر باد رفته را
يا رب خزان چه بود بهار شکفته را
هر لالهاي که از دل اين خاکدان دميد
نو کرد داغ ماتم ياران رفته را
جز در صفاي اشک دلم وا نميشود
باران به دامن است هواي گرفته را
واي اي مه دو هفته چه جاي محاق بود
آخر محاق نيست که ماه دو هفته را
برخيز لاله بند گلوبند خود بتاب
آوردهام به ديده گهرهاي سفته را
اي کاش نالههاي چو من بلبلي حزين
بيدار کردي آن گل در خاک خفته را
گر سوزد استخوان جوانان شگفت نيست
تب موم سازد آهن و پولاد تفته را
يارب چها به سينهي اين خاکدان در است
کس نيست واقف اينهمه راز نهفته را
راه عدم نرفت کس از رهروان خاک
چون رفت خواهي اينهمه راه نرفته را....

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 1:11  توسط مهدی محمدی
|


طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف
ور بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف
طرف کرم زکس نبست این دل پر امید من
گرچه سخن همی برد قصه ی من به هرطرف
از خم ابروی توام هیچ کشایشی نشد
وه که درین خیال خام عمر عزیز شد تلف
ابروی دوست کی شود دستکش خیال من
کس نزدست ازین کمان تیر مراد بر هدف
چند به ناز پرورم مهر بتان سنگدل
یاد پدر نمی کنند این پسران نا خلف....

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 2:17  توسط مهدی محمدی
|



شاید آن روز که سهراب نوشت:
تا شقایق هست ، زندگی باید کرد
خبری از دل پر درد گل یاس نداشت،
باید اینگونه نوشت :
هر گلی هم باشی،چه شقایق چه گل پیچک ویاس زندگی اجباراست لاجرم باید زیست

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 0:30  توسط مهدی محمدی
|